|
امروز کوزت شدم اینقدر از این برنامه هزار تا باید و نبایده ؟؟؟ اسمشو دقیق نمیدونم ادامه مطلب... شده سر دنده لج بیوفتین؟؟
پ.ن:
ادامه مطلب... رفتیم در جوار فک فامیل محترم! موقعه ورود ما هنوز کسی نیومده بود و اینجانب بسار خسته و وارفته! رفتیم در اتاق خواب پدربزرگ جان و روی تخت ایشون در حال استراحت بودیم!! که یهو الهام مث دیوونها پریدتو!سلام نکرده اومد شروع کرد به قلقک دادن ، دختره دیوونه س! الهام قلقلک میدادو منم در حال غش و ضف !! یهویی مچم رفت زیر زانوی الهامو جیغغغغغغغغ همه ریختن تو اتاق! بله دستم درد گرفته بود شدید، میشد تکونش بدم ولی تیر میکشید! هر چی نال کردیم هیش کی محلم نزاشت!:( بعد از شام و فال حافظ و اینا... حاجی اومد گفت دستتت چطوره؟! گفتم خوبه که ولی انگاری تاب داره یه جوریه صدا هم میده! بعد از معاینه پزشکی پدر بزرگ جان تشخیص دادن رگش جا به جا شده!! گفت بریم پیش حاجی حیدری یه نیگا کنه ! گفتم نه بابا لازم نیس خودش خوب میشه گفت میریم هم یه گردشی میکنیم هم بی ضرر نیس! خلاصه رفتیم مطب حاجی حیدری... رفتیم داخل یه آقای جوون ( ۳۲ـ۳۳ ساله) هیکلی. چهار شونه. چشا عسلی. موها مشکی بعد از احوال پرسی، بابابزرگ گفت حاجی رو صدا میزنید بیاد دست دختر خانوم ما رو ببینه.. پسره گفت بابا دوماهِ عمرشونُ دادن به شما من در خدمتم!!!!!!!!! شانسه منه دیگه آقاهِ هی دست ما رو اینوری کرد اونوری کرد فشار داد! اینجاش درد میکنه من:بله حس میکنی کش میاد من: اهوم فک میکنی یه رگی از زیر بغلت کشیده میشه من : بله خب حاج آقا این رگ دستش جابه جا شده باید گرفته بشه.. بابابزرگ :خب بگیریدش خانوم برید اون اتاق ،من: اون: خب اونجا تخته باید رو اون بشنید دستتون با شونه من یکی بشه! بابابزرگ گفت برو خب... گفتم شما هم میاید دیگه! گفت آره بریم!! روی تخت نشستم... پسره روبرو وایستاده گفت دستتو صاف کن بزار رو شونه من!! من: چشم اون: دکمه های مانتو رو هم باز کنید !! من: اون : خب خانوم از رو لباس که نمیشه رگ گرفت! من: مگه شما رگ کجا رو میخواید بگیرید اون: از زیر بغلتون باید گرفته بشه !!! من: ینی حتما" باید از زیر بغل گرفت؟؟؟ اون: بله!! من : از روی لباس نمیشه؟؟؟ اون : نه خانم! من: خیلی ممنونم!!خوب شدم! بابابزرگ بریم اون: من که هنوز نگرفتم من: لازم نیس خوب شد! میگه باشه و میره اون اتاق بابابزرگ میگه خب چرا نمیزاری بگیره!! میگم خاک عالمممممممم مونده همین دراکولا دستشو ببره زیر بغل من من: میخوام نباشه به پسره میگه والده محترمه یا خانومتون بلد نیستن؟؟ ادامه مطلب... زیر باران سنگ سنگدلان چه بلایی سر سرت آمد
ادامه مطلب... هر چند وقتی یه بار که چوب خطم پر میشه خدا یه تلنگری بهم میزنه میگه حواست باشه ها!! داری پرو میشی!! و این سری اون پس گردنی رو صب تاسوعا زد!! چقدم به جا و به موقع بود درست همون موقع که یه دل شکسته دوای هر دردیه زد دلمو شکوند!!!! و طبق معمول گفتم خدایا ما خیلی مخلصیم؛ چیزی میگم رو حساب نفهمیه! خداروشکر ختم به خیر شد... صب عاشورا با خاله و الهام ساندویچ های نذری رو آماده کردیم و حاضر شدیم تو راه رفتن به هیئت تقسیمشون کردیم،بیشترش نصیب بچه ها شد وقتی تقسیم ساندویچا تموم شد، یه همسایه قدیمی رو دیدم... احوال شوهرشو پرسیدم، گفت جدا شدیم... اینقدر تعجب کردم ، اینا یه چند سالی مستاجر ما بودن و تا اونجایی که یادمه مشکلی نداشتن. گفتم واسه چی آخه؟!! گفت شوهرم گفته دیگه قیافه نداری!! زشت شدی... خسته شدم! دیگه نمیخوامت!! من: وااااااااااااا !!! خاک عالمممم!! آقای نوروزی این حرفا رو زده؟؟؟؟ اون: خب چی میگفتم! نمیخواست دیگه!! به خاطر رفتن به هیئت عجله داشتم نشد خیلی باهاش صحبت کنم!! تمام روز تو فکرش بودم!! از این آدم بعید بود... شوهرش خیلی آدم محترمی بود، اصلا" تو این فازا نبود خانومش هم یه پا خانوووووووووم. اینقدر دختر ماهی بود اینقدر مهربونهو دلسوز، با تمام شرایط این آقا کنار میومد. بدون هیچ اعتراضی. با خودم میگم ینی به خاطر نداشتن قیافه و زشتی باید همچین کاری انجام بده! یکی بگه آخه مرد ناحسابی وقتی قیافه داشت واسه تو بود! الان که نداره ........... نمیدونم!!! شایدم طبق معمول داریم زود قضاوت میکنیم! اینقدر دلم میخواست با شوهرش حرف بزنمو و علت اینکارشو بدونم... بچه هاشم از خانومه گرفته، تکلیف این با این همه خاطره چی میشه؟!!! همه به درک! با نبودن بچه ها چطور کنار بیاد الهام میگه همشون همین مدلین، گفتم خواهشا" واسه همه نسخه نپیچ!! به الهام میگم کاش اینکارو خانومه انجام میداد... چقدر خوب میشد... الهام میگه عمراااا... میگه فاطمه خانوم اگر از این عرضه ها داشت که با دار وندار این مردک نمیخواست که حالا اینجوری واسش بازی در بیاره! بهش میگم ینی نباید ساخت؟! نباید کنار اومد؟! میگه تو رو نمیدونم، ولی من که اهلش نیستم ، دندش نرم چشمش کور زن میگیره باید از عهده مخارجش بر بیاد!! به من چه! با خودم فک میکنم میگم این که نشد زندگی... میشه میدون جنگ!! ینی من قراره ازدواج کنم فقط به صرف اینکه زنش میشم و خرجمو میده و منم تا جایی که راه داره استفاده کنم!!! به الهام میگم خب من که الان بهترین امکانات رو دارم، کافیه بگم تا بخرن... خب فقط واسه این باشه که الان بهترینشه چرا ازدواج؟؟!! میگه نه اون فرق داره به زور بگیری حال میده !! این دختره که کلا" هیچی حالیش نیس... ولی در کل اگر زندگی همین باشه که خیلی تهوع آوره!! یه زندگی مشترک دو نفره ینی ایکه کنار هم آرامش داشته باشی... یه محرم داشته باشی وقتی داری از ناراحتی میترکی دلت خوش باشه که تنها نیستی.... اون اوج خوشحالی دو نفری با هم بخندی.. وقتی یکی نباشه اون یکی تب کنه... من این مدلیشو دوس دارم!! خدا نکنه بعد از یه عمر زندگی بفهمی انتخابت درست نبوده، ینی داغون میشی... میگم آ: اونایی که قیافه دارن و خونواده دارن و پولدارن و اصالت دارن و ... در کل سرشون به تنشون می ارزه... یه چند کیلومتری تو زندگی جلوتر از بقیه هستن!! انگار نه انگار که یه روز خاطرهامون یکی بود! قول و قررامون یکی، حال و هوامون یکی بود.. ادامه مطلب... چقدر خوب میشد هیش کی دوسم نمیداشت! میشد رهایی، آزادی ... دوست داشتن بقیه یه جور دردسره ... همیشه مسئولیت میاره اون موقع من همه رو دوس داشتم بدون توقع... چون به هیش کی امید نداشتم !! یه جورایی تو حال و هوای اون شعری که میگه: نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رهـــــــــایم... پ.ن: ادامه مطلب... امروز حال و هوام و جریانات خونه جو نسبتا" آرومی داشت نسبت به دیروز و پریروز!! 3.ینی واقعا" من زیادی ادعام میشه؟؟؟!!!! ادامه مطلب... چرا هیش کی باور نمیکنه من خسته شـــــــــــــــــــــدم؟؟!!! با تواما!!! من خسته ام! میشنوی صدامو! دارم به وجودت شک میکنم!! پ.ن:
ادامه مطلب... فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
ادامه مطلب... |
| Power By: ParsFa.Com | Design By : SampleTheme |