خاطرات يك دختر ترشيده

دختر ترشيده
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۰۶:۰۱:۳۲  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)

امروز کوزت شدم
مامان حال نداشت. من شدم دختر گل، بعد کلاس رانندگی اول از همه سوپ درس کردم بعدم خونه رو تمیز کردم
اتاقم اینقده تمیز شده!!!
الان دیگه از پنجره بیرون دیده میشه!!
صب خونه رو تمیز کزدن بعد نهارو استراحت بعدم لباسارو شستم!
لباسا که تموم شد گفتیم بریم دوشی بگیریمو خستگی رفع بشه 

تو وان حمام در حال استراحت بودم!!
که یهو چشامو باز کردم دیدم یه آقا سوسکه (سبیل داشت این هوا!!)لبه وان داشت عرضه اندام میکرد!! :دی
بعد یه نیگا بهش کردم گفتم گذشت اون زمان که خانوما جیغ میکشیدن :دی

با دمپایی زدم تو سرش
به جایی که اونور بیوفته افتاد تو وان!!!

منو میگی نزدیک بود جیغ بزنم... ینی مامان خواب بود نمیشد!!قورتش دادم
همچین سریع خدمو جمع و جور کردم !

سوسکه هم فک کرده بود اومده دریا :دی
داستانی داشتیم!!
مثلا" رفتیم دوش خستگیمون رفع بشه!! اینم از استراحت!!
========================================

 اینقدر از این برنامه هزار تا باید و نبایده ؟؟؟ اسمشو دقیق نمیدونم
همین که میان اعتراف میکنن

جوون مردمو میارن جلو دوربین میخوان قانعش کنن که آره رفاقت با جنس مخالف بده!!!
یکی نیس بگه آخه به تو چه ربطی داره!!

با این وضیعت که این همه ازدواجا سخت شده !!خب ابنم جوونه و کلی حس و انرژی
یکی نیس بگه به نظر تو چیکار کنه بهتره؟؟؟؟ حالا باز اون یه عده که بهشون تو خونواده محبت بیشتری میشه وضعیتشون بهتره!!
اون طفلی که تو خونه هم محلش نمیزارن واقعا" حق داره!!

خب دست خودش که نیس احتیاج داره!! ینی خودت هم سن این بودی پیغمبر بودی؟؟؟؟؟

البته من خودم با عشق و عاشقی موافق نیستم!!(تحمل استرسشو ندارم!!) ولی حق میدم به اون عده که این راه رو انتخاب میکنن!

پ.ن:
وب من میخونه یا نمیخونه؟؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)

شده سر دنده لج بیوفتین؟؟
سر دنده لجم، حتی اگر به ضررم باشه!!!

این روزا دلم بهونه میگیره زیاددددد!! هوا یه جوریه! بوی دلتنگی میده!!
دلم لک زده واسه یه جمله، که بگم!!

دلم میخواد خودم بگم!
نه اینکه تو بگی بعد منم با کمی تامل و خجالت بگم منم همین طور!!!(این یه جورایی میشه اجباری!)

دلم میخواد خودم با یه شوق و یه پرویی خاصی زل بزنم تو چشاتو بگم!!!
ینی دلم " . " شده!!! (یکی نیس بگه میخوای به کی بگی آخه؟! :دی)

 طفلکی دلم....!!

 

پ.ن:
خوبیه محرم اینه که دیگه بغضی نمیمونه! واسه اشکات نمیخواد دلیل بیاری!  

این همه راه رو نمیشه با غریبه ها سفر کرد....
آی به گوشش برسوند که ......................................




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)
رفتیم در جوار فک فامیل محترم!
موقعه ورود ما هنوز کسی نیومده بود و اینجانب بسار خسته و وارفته!
رفتیم در اتاق خواب پدربزرگ جان و روی تخت ایشون در حال استراحت بودیم!!

که یهو الهام مث دیوونها پریدتو!سلام نکرده اومد شروع کرد به قلقک دادن ، دختره دیوونه س!
الهام قلقلک میدادو منم در حال غش و ضف !!
یهویی مچم رفت زیر زانوی الهامو جیغغغغغغغغ

همه ریختن تو اتاق!
بله دستم درد گرفته بود شدید، میشد تکونش بدم ولی تیر میکشید!
هر چی نال کردیم هیش کی محلم نزاشت!:(
بعد از شام و فال حافظ و اینا...

حاجی اومد گفت دستتت چطوره؟! گفتم خوبه که ولی انگاری تاب داره یه جوریه صدا هم میده!
بعد از معاینه پزشکی پدر بزرگ جان تشخیص دادن رگش جا به جا شده!!

گفت بریم پیش حاجی حیدری یه نیگا کنه ! گفتم نه بابا لازم نیس خودش خوب میشه
گفت میریم هم یه گردشی میکنیم هم بی ضرر نیس!

خلاصه رفتیم مطب حاجی حیدری...
رفتیم داخل یه آقای جوون ( ۳۲ـ۳۳ ساله) هیکلی. چهار شونه. چشا عسلی. موها مشکی

بعد از احوال پرسی، بابابزرگ گفت حاجی رو صدا میزنید بیاد دست دختر خانوم ما رو ببینه..
پسره گفت بابا دوماهِ عمرشونُ دادن به شما من در خدمتم!!!!!!!!!

شانسه منه دیگه  بعد گفت چی شده ، بابابزرگ گفت تو یه جنگولک بازی این رگ دستش جا به جا شده...

آقاهِ هی دست ما رو اینوری کرد اونوری کرد فشار داد! اینجاش درد میکنه
من:بله  حس میکنی کش میاد من: اهوم  فک میکنی یه رگی از زیر بغلت کشیده میشه من : بله

خب حاج آقا این رگ دستش جابه جا شده باید گرفته بشه..
بابابزرگ :خب بگیریدش

خانوم برید اون اتاق ،من:  همین جا نمیشه؟
اون: خب اونجا تخته باید رو اون بشنید دستتون با شونه من یکی بشه!
بابابزرگ گفت برو خب... گفتم شما هم میاید دیگه! گفت آره بریم!!

روی تخت نشستم... پسره روبرو وایستاده گفت دستتو صاف کن بزار رو شونه من!!
من: چشم
اون: دکمه های مانتو رو هم باز کنید !!
من:   اوااااااااااااااااااا ... واسه چی؟؟!!
اون : خب خانوم از رو لباس که نمیشه رگ گرفت!
من: مگه شما رگ کجا رو میخواید بگیرید
اون: از زیر بغلتون باید گرفته بشه !!!
من: ینی حتما" باید از زیر بغل گرفت؟؟؟
اون: بله!!
من : از روی لباس نمیشه؟؟؟
اون : نه خانم!
من: خیلی ممنونم!!خوب شدم! بابابزرگ بریم
اون: من که هنوز نگرفتم  
من: لازم نیس خوب شد!   میگه باشه و میره اون اتاق
بابابزرگ میگه خب چرا نمیزاری بگیره!! میگم خاک عالمممممممم مونده همین دراکولا دستشو ببره زیر بغل من  بابابزرگ میگه خب دکتره دیگه!
من: میخوام نباشه

به پسره میگه والده محترمه یا خانومتون بلد نیستن؟؟
پسره میگه مادر که بلد نیستن!! ولی ان شاالله زن گرفتم حتما بهش یاد میدم

بابابزرگ میگه ای وای شما ازدواج نکردی؟؟؟؟ پسره آهی میکشه و میگه نه هنوز...
بابابزرگ میگه پسرم دیر میشه آ!! حیف جوونیت نیس...
پسره هم با نیش باز میگه چشم حاجی!! دعا کنید شرایطش جور بشه

منم با نگاهم به بابابزرگ گفتم بریم دیگه...
موقع اومدن هم پسره یه پماد داد با باند کشی گفت اینو بزنید با این باندم محکم ببندید . ان شالله که خوب میشه!
اومدیم بیرون میگم آخه شما مشاور اجتماعی هستین؟؟؟
میگه خب بابا جوون با این سن نباید مجرد باشه!!
میگم وقتی یه دختر دم بخت همراهتونه به یه جوون نگید زن بگیر ! خب بده
میگه: ای بابا چه چیزایی رو میگی بده !!!

اینم از شب یلدا..دستمم بهتره ولی دردُ داره!

یلدا نوشت:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

اینم فال شب یلدا، فعلا باید دنبال ترک شیرازی باشیم




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)

زیر باران سنگ سنگدلان چه بلایی سر سرت آمد
لحظه سر بردنت بابا، با خودم گفتم آخرت آمد
زیر خنجر به گوش خسته من سوز آواز حنجرت آمد
یاد داری ز ناقه افتادم، خصم پست ستمگرش آورد
تازانه به دست با چکمه بهر آزار دخترت آمد
کس نداند چه ها در آنشب، بریاس پاک و مطهرت آمد
قافله رفته بود و من تنها مانده بودم که مادرت آمد
یاد داری شبی میانه راه دختر تو برابرت آمد
دست آورد و بر لبت نرسید ، ولی از روی نی سرت آمد
جان من با لبم پدر دیگر روی لبهای پر پرت آمد
بابا، زخانه ها همه بوی طعام بشنیدم
ولی به جان عزیزت گرسنه خوابیدم...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)
هر چند وقتی یه بار که چوب خطم پر میشه خدا یه تلنگری بهم میزنه
میگه حواست باشه ها!! داری پرو میشی!!

و این سری اون پس گردنی رو صب تاسوعا زد!!
چقدم به جا و به موقع بود درست همون موقع که یه دل شکسته دوای هر دردیه
زد دلمو شکوند!!!! و طبق معمول گفتم خدایا ما خیلی مخلصیم؛ چیزی میگم رو حساب نفهمیه!
خداروشکر ختم به خیر شد...

صب عاشورا با خاله و الهام ساندویچ های نذری رو آماده کردیم و حاضر شدیم تو راه رفتن به هیئت تقسیمشون کردیم،بیشترش نصیب بچه ها شد

وقتی تقسیم ساندویچا تموم شد، یه همسایه قدیمی رو دیدم...
احوال شوهرشو پرسیدم، گفت جدا شدیم...
اینقدر تعجب کردم ، اینا یه چند سالی مستاجر ما بودن و تا اونجایی که یادمه مشکلی نداشتن.
گفتم واسه چی آخه؟!!
گفت شوهرم گفته دیگه قیافه نداری!! زشت شدی... خسته شدم! دیگه نمیخوامت!!
من: وااااااااااااا !!! خاک عالمممم!! آقای نوروزی این حرفا رو زده؟؟؟؟  اونوقت تو هم گفتی باشه؟؟ بهمین سادگی؟؟!!
اون: خب چی میگفتم! نمیخواست دیگه!!

به خاطر رفتن به هیئت عجله داشتم نشد خیلی باهاش صحبت کنم!!
تمام روز تو فکرش بودم!! از این آدم بعید بود... شوهرش خیلی آدم محترمی بود، اصلا" تو این فازا نبود

خانومش هم یه پا خانوووووووووم. اینقدر دختر ماهی بود
اینقدر مهربونهو دلسوز، با تمام شرایط این آقا کنار میومد. بدون هیچ اعتراضی.
با خودم میگم ینی به خاطر نداشتن قیافه و زشتی باید همچین کاری انجام بده!
یکی بگه آخه مرد ناحسابی وقتی قیافه داشت واسه تو بود! الان که نداره ...........
نمیدونم!!!
شایدم طبق معمول داریم زود قضاوت میکنیم! اینقدر دلم میخواست با شوهرش حرف بزنمو و علت اینکارشو بدونم...
بچه هاشم از خانومه گرفته، تکلیف این با این همه خاطره چی میشه؟!!!
همه به درک! با نبودن بچه ها چطور کنار بیاد

الهام میگه همشون همین مدلین، گفتم خواهشا" واسه همه نسخه نپیچ!!
به الهام میگم کاش اینکارو خانومه انجام میداد... چقدر خوب میشد...
الهام میگه عمراااا... میگه فاطمه خانوم اگر از این عرضه ها داشت که با دار وندار این مردک نمیخواست که حالا اینجوری واسش بازی در بیاره!

بهش میگم ینی نباید ساخت؟! نباید کنار اومد؟!
میگه تو رو نمیدونم، ولی من که اهلش نیستم ، دندش نرم چشمش کور زن میگیره باید از عهده مخارجش بر بیاد!! به من چه!

با خودم فک میکنم میگم این که نشد زندگی... میشه میدون جنگ!!
ینی من قراره ازدواج کنم فقط به صرف اینکه زنش میشم و خرجمو میده و منم تا جایی که راه داره استفاده کنم!!!

به الهام میگم خب من که الان بهترین امکانات رو دارم، کافیه بگم تا بخرن...
خب فقط واسه این باشه که الان بهترینشه چرا ازدواج؟؟!!

میگه نه اون فرق داره به زور بگیری حال میده !!
این دختره که کلا" هیچی حالیش نیس... ولی در کل اگر زندگی همین باشه که خیلی تهوع آوره!!

یه زندگی مشترک دو نفره ینی ایکه کنار هم آرامش داشته باشی... یه محرم داشته باشی
وقتی داری از ناراحتی میترکی دلت خوش باشه که تنها نیستی.... اون اوج خوشحالی دو نفری با هم بخندی..
وقتی یکی نباشه اون یکی تب کنه...
من این مدلیشو دوس دارم!!


خدا نکنه بعد از یه عمر زندگی بفهمی انتخابت درست نبوده، ینی داغون میشی...

میگم آ: اونایی که قیافه دارن و خونواده دارن و پولدارن و اصالت دارن و ... در کل سرشون به تنشون می ارزه...
یه چند کیلومتری تو زندگی جلوتر از بقیه هستن!!


انگار نه انگار که یه روز خاطرهامون یکی بود!
قول و قررامون یکی، حال و هوامون یکی بود..



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)
چقدر خوب میشد هیش کی دوسم نمیداشت!
 میشد رهایی، آزادی ...

دوست داشتن بقیه یه جور دردسره ...
همیشه مسئولیت میاره

اون موقع من همه رو دوس داشتم بدون توقع...
چون به هیش کی امید نداشتم !!

یه جورایی تو حال و هوای اون شعری که میگه:
نبسته ام به کس دل    نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج     رها رها رهـــــــــایم...

پ.ن:
۱. الان نگرفتی چی میگم! نه؟؟؟ :دی
۲. هوای حوصله ابریست!!
۳. بسی دلمان گرفته، خسته، مضطرب و کلافه میباشیم..
۴. کاش ما هم دلقکی داشتیم!!ا
۵. ینی فردا این امتحان من چی میشه
۶. قابل توجه رفقای گل من شارژ موبایلم تموم شده! تا موقع خریدش  میباشیم!!
۷ . دلم واسه رفقا "." شده
۸. خاک بر سر صبا نت با این سرویس دهی!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)

امروز حال و هوام و جریانات خونه جو نسبتا" آرومی داشت نسبت به دیروز و پریروز!!
صب بعد ورزش و دوش یه چایی داغ قند پهلو واسه خودم ریختم و اومدم کنار پنجره!
رو صندلی لمیدمو شروع کردم به نگاه کردن آسمون... یه هوای با حالی بود شبم بارون اومده بود.
اینقده فک کردم ....به کل اتفاقات پریروز، با تعاریفی که ازش شنیده بودم ... جقدر ذوقیدم!
و چقدر خورد تو ذوقم وقتی گفت موسیقی حرامه !!

بعد همین جوری داشتم غصه میخوردم! یاد اتفاقات گذشته افتادم... ینی من هر مرحله از زندگیم همین جوری مراسمی داشتم!
اینقدر واسم سخت بوده! اینقدر به خودم سخت گرفتم! همیشه اولین ها واسم مث جون کندن بوده!!گاهی اوقات خندم میگیره..
کی باشه در آینده با خیالی آسوده به این روزا بخندم!!

 به خودم اومدم دیدم چایی یخیده همین جوری سرد خوردمش تلخ بود!!!
هر کاری به وقتش خوبه!!!

تل زنگید، پدر بزرگ جان بودن
گفت عزیز جون حالش خوب نیس نمیتونه نهار درس کنه نهار بیشتر بپز میام میبرم... تا موقعه ای که میام چایی هم درست کن که حسابی خسته ام. بیرون تشریف داشتن...
چایی رو دمیدم و یه بشقاب میوه پوست کندم، که آماده باشه خیلی خوشگل تزئنش کردم!!
مامان میگه بابابزگ جونتون میخواد بیاد!!! میگم بـــــــــــــله...

تاموقع اومدن نهار و آماده کردم
اومد سریع چایی اوردمو و میوه ها رو.... میگه بــــــــــــه !! نه دیگه معلوم شد که نوه خودمی...
اون میوه میخوردو من نیگاش میکردم، بمیرم الهی خسته شدی...
 بهش میگم یادته بچه بودم وقتی میشستی میومدم از سرو کولت بالا میرفتم....
میگه : مثلا" الان فک میکنی بزرگ شدی؟؟؟ من: نه بابا ما هنوزم کوچیکتیم حاجی...
نهارو کشیدم و واسش آماده کردم که ببره.... بوسش میکنم میگم این بوس واسه عزیز جون بود رسیدی خونه امانت منو بهش میدی...

میگه برو بچه... !!خجالت بکش...

پ.ن:
1.  حکایت ما شده مث بازی یادم تو را فراموش...
2.- مگه میشه کره دوست داشته باشی جاش پنیر بخوری؟؟
+ اگر خیلی گرسنه نباشی نه!! ولی گرسنه باشی میخوری!آدم گرسنه که به علاقه فک نمیکنه...
- ولی وقتی سیر میشه میگه کاش جای این کره بود!!!
+ آره!!

3.ینی واقعا" من زیادی ادعام میشه؟؟؟!!!!

حرفای تکراری من که دیگه باب دلت نیس
اما جز همین دل من دلی بی تاب دلت نیس
...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)
چرا هیش کی باور نمیکنه من خسته شـــــــــــــــــــــدم؟؟!!!

با تواما!!! من خسته ام!
میشنوی صدامو!

دارم به وجودت شک میکنم!!

پ.ن:
۱. بی شعور تو زندگی خصوصی من دخالت میکنه...
به احترام مامان هیچی نمیگم وگرنه...
دلم خنک شد عکسشو پاره کردم! آخ دلم میخواست یه سیلی محکم بزنم!

۲. بمیری تو!!! کدوم گوری موندی..؟! خب بیا دیگه، من بیقرارتم

۳.دلم "." اینقده آرامش میخواد!!
یه جای آروم... نمیخوام کسی رو ببینم!! حوصله هیش کسی رو ندارم..

۴. اینکه کم بهتون سر میزنم ببخشید...

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

دارم اینو میگوشم!! چقدر قشنگه، آروم میشی!! [play]

حس میکنم دارم دوست داشتن رو فراموش میکنم!!!
 
==================================

با مامان نجمه صحبت میکنم، قرار بود یه وام جور بشه! واسه بزرگتر کردن آرایشگاهش.
پرسیدم گفتم درست شد، میگه نه جواب درستی نمیدن از این اتاق به اون اتاق، باز میگن برو فردا بیا!

بهش میگم چادری میری اونجا؟؟ با تعجب میگه آره!!
میگم خب گیر کارت همین جاس دیگه ! دِ فدات شم یه مانتو کوتاه بپوش. با یه چیزی شبیه روسری!
رژ صورتی هم بزن! میخوای زودتر کارت ردیف بشه یه لاک تو دل برو هم بزن! دیگه تمومه!

میگه ای وای نه، اینجوری باشه که نمیخوام!!
میگم دیگه خود دانی، اینا این تریپ آدما رو با فرهنگ میدونن و احترام واسشون قائل میشن...

میگه نه! اینجوری نیس، چون به یه سری نیازای اونا جواب مثبت میدن!ولی من این مدلی نمیخوام!!
من: (ولی کارشون درسته!)


پ.ن:
۱. مامان امروز کلی منو شرمنده کرد! مث همیشه!

۲. با پدربزرگ جان امروز آشپزی کردیم، حرفیدیم و شوخی شوخی لطف کردن ما را مورد عنایت قرار دادن! اینم هنر من و حاجی [view] 

۳. میترسم امسال آروزی درست کردن آدم برفی رو دلم بمونه! فقط سرده!

۴. دلم واسه حرف زدن یواشکی، لوس شدن، نگاههای پراز شیطنت، خجالت کشیدن، قدم زدن، تالاپُ تلوپ قلب، عرق سرد ، رنگ پریدگی ......  به شدت تنگیده!

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه!





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ: ۲۳ دى ۱۳۸۸  ساعت: ۱۱:۰۷:۱۸  توسط: طاهر   موضوع: | نظرات (0)
 ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴ |
Power By: ParsFa.Com | Design By : SampleTheme